اخبار و رودیدادها

مجلس ترحیم


خلاصه :

شاگردان با سماجتی وصف نشدنی همچنان به این کار مشغول بودند.همه کاغذ ها پر از« نمی توانم» ها بود.کنجکاو شدم تصمیم گرفتم به ورقه ی معلم نگاه کنم .دیدم که اونیز سخت مشغول نوشتن «نمی توانم»است.«من نمی توا


شاگردان با سماجتی وصف نشدنی همچنان به این کار مشغول بودند.همه کاغذ ها پر از« نمی توانم» ها بود.کنجکاو شدم تصمیم گرفتم به ورقه ی معلم نگاه کنم .دیدم که اونیز سخت مشغول نوشتن «نمی توانم»است.
«من نمی توانم دخترم را وادار کنم ماشین را بنزین بزند».
«من نمی توانم فلان دانش آموزرا وادار کنم به جای مشت، از حرف استفاده کند».
«من نمی توانم مادر فلانی را وادار کنم که به مدرسه بیاید».
سر در نمی آوردم که این شاگردان ومعلمشان چرا به جای استفاده از جملات مثبت به جملات منفی روی آورده اند.سعی کردم آرام بنشینم وببینم عاقبت کار به کجا می کشد.
شاگردان ده دقیقه ی دیگر هم نوشتند .خیلی ها یک صفحه را پر کرده بودند ومی خواستند سراغ صفحه ی دیگر بروند معلم گفت:
«همان یک صفحه کافی است.صفحه دیگر را شروع نکنید.
بعد از بچه ها خواست که کاغذهای شان را تا کنند ویکی یکی نزد اوبروند.
روی میز معلم یک جعبه ی خالی بود. بچه ها کاغذها راداخل جعبه انداختند.وقتی همه ی کاغذها جمع شد معلم درِ جعبه را بست .آن را زیر بغلش زد وهمراه با شاگردانش از کلاس بیرون رفت.
من هم پشت سر آن ها راه افتادم .وسط راه معلم رفت وبایک بیل برگشت،بعد راه افتاد وبچه ها هم پشت سرش راه افتادند.بالاخره به انتهای زمین بازی که رسیدند،ایستادند بعد شروع به کندنِ زمین کردند.
کندنِ زمین ده دقیقه ای طول کشید؛چون همه ی بچه های کلاس دوست داشتند؛ در این کار شرکت کنند . وقتی که سه ،چهار متری زمین را کّندند ،جعبه ی «نمی توانم »ها را در گودال گذاشتند وبه سرعت روی آن خاک ریختند.
سی ویک شاگردِ ده یازده ساله دور قبر ایستاده بودند.هر کدام از آن ها حداقل یک ورقه ی پر از «نمی توانم»در آن قبر دفن کرده بود.معلمشان هم همین طور!
در این موقع معلم گفت:
« بچه ها دست ها ی همدیگر را بگیرید وسرتان را خم کنید».
شاگردها بلافاصله اطاعت کردند وحلقه ای تشکیل دادند بعد هم با سرهای خم منتظر ماندند.معلم گفت:
«دوستان !ما امروز جمع شده ایم تا یاد وخاطره ی «نمی توانم» را گرامی بداریم. او در این دنیای خاکی با ما زندگی می کرد ودر زندگی همه ی ما حضور داشت.متاسفانه هر جا که می رفتیم نام اورا می شنیدیم،در مدرسه، در خانه،در اداره، در پارک، در آزمایشگاه ،حتی هنگام امتحان دادن!
اینک ما «نمی توانم »را در جایگاه ابدی اش به خاک سپرده ایم .البته یاد او در وجود خواهر وبرادرهایش یعنی«می توانم»،«خواهم توانست»و«همین حالا شروع خواهم کرد»باقی خواهد ماند.آن ها به اندازه ی این خویشاوندشان شناخته شده نیستند،ولی هنوز هم قدرتمند وقوی هستند.شاید روزی با کمک شما دانش آموزان ،آن ها سرشناس تر از آنچه هستند ،بشوند.خداوند«نمی توانم» را قرین رحمت کند وبه همه ی آن هایی که حضوردارند قدرت عنایت فرماید که بی حضور اوبه سوی آینده ی بهتر حرکت کنند.آمین»
هنگامی که به این سخنرانی گوش می کردم،فهمیدم که این دانش آموزان هرگز چنین روزی را فراموش نخواهند کرد.این حرکت شکوهمند نمادین چیزی بود که برای همه ی عمر به یاد آن ها می ماند ودر ضمیر ناخود آگاه شان حک می شود.
ولی هنوز کار معلم تمام نشده بود.در پایان مراسم،شاگرانش را به کلاس برگرداند.آن ها با شیرینی ،ذرت وآب میوه ،مجلس ترحیم «نمی توانم» را برگزار کردند.معلم روی اعلامیه ی ترحیم نوشت:
«نمی توانم»تاریخ فوت 28/3/1980
وکاغذ را بالای تخته سیاه آویزان کرد تا در طول سال به یاد بچه ها بماند.هر وقت شاگردی می گفت: «نمی توانم» معلم به اعلامیه اشاره می کرد وآن شاگرد به یاد می آورد که«نمی توانم» مرده است واو را به خاک سپرده اند.
با اینکه این معلم روزی شاگرد من بود ولی آن روز مهم ترین درس زندگی ام را از اویاد گرفتم.
حالا سالها از آن روزگذشته است ومن هر وقت می خواهم به خود بگویم که«نمی توانم»به یاد اعلامیه ی فوت «نمی توانم»ومراسم تدفین اومی افتم.

 

برای درج دیدگاه باید ابتدا به عنوان کاربر به سایت وارد شده باشید.

دختران